تبليغاتX
میووو میووو

چرکنویس سابق...

 

ثانیه ها...

یکی بعد از دیگری  میگذرند...

و یکسال گذشت..

بدون اینکه حس کنیم۸۷۶۰ساعت از عمرمان تموم شد...

 

سال نو مبارک

+ تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:7 نويسنده سارا |

امروز دوساعت آخر ورزش داشتیم...

بعد از اینکه من کلی دعا کردم نیاد دعام ثمره داد و خانم مانکن(لقبش) تشریف نیاورد.

آخه من رشته ی ورزشیم هندبال هست...تو تیم هم گلر(همون دروازه بان خودمون)هستم...

بعد حالا تور دروازه پاره پوره شده میگه تو پارش کردی..آخه تو همیشه آویزونی ازش...

آخه یکی نیست بگه زن حسابی مگه من میمون هستم که آویزون بشم از تور دروازه؟

حالا از بحث دور نشیم...

خلاصه بگم امروز معاونمون خدا میدونه با شوهرش دعواش شده بود...

شایدم بچش پول خواسته بود..

عقده اش رو سر مهسای ما خالی کرد....

گوشیشو همچین کوبید زمین که ما بعد از کلی جستو جو یه تیکه lcd ش رو پیدا کردیم..اونم

k880

انگار نه انگار ما تو یه مدرسه نمونه مردمی خیر سرمون داریم درس میخونیم...

آخه تو مدرسه ی ما گوشی مدتی هست که ممنوع شده...

بعد همه رو گشتن..!!!

این وسط گوشی منو آیدا جون سالم به در برد اونم واسه اینکه زیر چمن های باغچه رو نگشتن...

امروز مدرسه اصلا حال نداد...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:25 نويسنده سارا |

 

یادمان باشد زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن را باید جشن گرفت

        یلدا بهتون خوش بگذره...

 

+ تاريخ شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:32 نويسنده سارا |

سلام

امروز بدترین تجربه ی تقلبی من بود

از ترس قلبم اومد تو دهنم...

فک کن...امتحان به این مهمی...

داری از رو کتاب میخونی میبینی معلمه بالای سرت واساده...

خب تو هم جای من بودی قلبت نمی اومد تو دهنت؟؟؟

والا می اومد ...

اینجا هوا خیلی سرده...نمیشه پا گذاش بیرون...

راستی عید مبارک...

ما فردا جشن داریم

میووو میووو

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:15 نويسنده سارا

به نام خدا...
تابستان ما به سرعت برق و باد گذشت...البته نمیدانیم دقیقا به سرعت باد یا برق.

برای اینکه هر وقت ما از پدرمان میپرسیم که بادسریع تر میرود یا برق او میگوید: ماشینمان، وقتی که برادرت پشت آن مینشیند!!!
بله داشتیم میگفتیم...؛ ما در این تابستان کارهای مفیدی نکردیم!...از جمله:
کلاس هندبالمان را ول کردیم...مقداری جواهرالاتمان را گم کردیم و غیره (...)...
البته این تابستان، تابستان پر خرجی برایمان بود...
برای اینکه ما بسیار به عروسی رفتیم.

گویی همه ی دختران فامیل به خودشان امده و ازدواج کردند...
به ترتیب میگویم: عروسی دختر خاله مان ...عروسی دختر عمویمان...عروسی پسر داییمان...

عقد یکی از دختر عمو های دیگر....عروسی یکی دیگه هم بود ما نرفتیم

 و من الان یادم نیست که کی بود...
و یک عروسی دیگر هم انشاالله مونده برای بعد از تابستان...(خودش میداند کی هست)
ما در این تابستان سفر های زیادی به مناطق کشور داشتیم
از جمله اینکه مسیر شیراز-یزد و یزد-شیراز را صد بار رفتیم و امدیم....
در این تابستان پول تلفن ما چهار برابر شد و پدرمان به مادرمان میگفت

 زیاد به خارج از شهر زنگ میزنی و مادرمان به
خواهرمان میگفت خیلی با مرجان حرف میزنی

 و خواهرمان به مریم میگفت تو هم خیلی با همسرتان حرف میزنیو
کسی به من چیزی نگفت برای اینکه من در جمع حضور نداشتم

 و در اتاق داشتم میرفتم تو اینترنت...!!!
در این تابستان وقتی میخواستیم فیلم ترانه ی مادری ببینیم برق میرفت و وقتی می آمد که میخواستیم تاجر پوسان ببینیم...
در این تابستان یهو رنگ شال ها به زرد تبدیل شد و من هم از رنگ زرد بدم میامد...
در این تابستان به جای اینکه جمعه شب ها برویم بیرون مامان و بابا میشینن و فیلم یوسف پیامبر نگاه میکنن
اما من نگاه نمیکنم برای اینکه میدانم اخرش چی میشه !!!...

راستی خانم اجازه ما یه چیز دیگر هم بگوییم در این تابستان برادرم و پسر عمو و پسر عمه

و کلا همه ی پسرهای فامیل همچنان تحصیلات خود را ادامه دادند و امتحان میدادند

نتیجه گیری: روی هم رفته این تابستان به ما خوش نگذشت...
و در اخر از معلم خوبمان تشکر میکنیم تا به ما نمره ی خوب بدهد....

میووووو

+ تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:41 نويسنده سارا |

.....پای تلفن.....

من:من شنیدم خیلی مدرسه ی مزخرفیه...

دوستم:جدی؟ من شنیدم خوبه...

من:نه منظورم مدیر و معلماشن ...سختگیرن...

دوستم:اها...حالا از کی شنیدی؟

من:حدس میزنم...

دوستم:چرت نگو...فردا شنبه هست...میای بریم بینیم چه جوریه؟(اون موقع فرداش شنبه بود)

من:آره میام.پس فردا صب ساعت 8تو مدرسه میبینمت...اوکی؟

دوستم:اوکی

من:فعلا بای...

دوستم:خدافظ

.......فردا.......

زی زی(همون دوستم):تا حالا کجا بودی؟ساعت 9:5هست....

من:ماشین گیرم نیومد...

دوستم:ماشین گیرت نیومد یا مرده بودی؟ (به زبون ما یعنی خواب مونده بودی)

من:حالا بیا بریم یه چی بخریم...خیلی صبونه نخوردم

(بیشترش با پول اون بود)

خلاصه ... همه جا بودیم جز مدرسه....

موقع رفتن:

زهرا:سارا ...از بس چی خوردی واسه برگشتن کرایه کم دارم...

من:اخی...حالا پیاده میری؟

اون:نه...تو بهم میدی...

من:من از این کارا نمیکنم...

اون سارا جون عمت ...بعد از یه عمری 100تومن ازت میخواما....

من:من فقط 300تومن دارم...واسه خودمه...

اون:تو با اتوبوس برو...

.........کلی جر و بحث کردیم ........

دوستم که ماشین گرفت ...من رفتم اونور خیابون سوار خط شدم...

صندلی هم که گیر نمیومد...وایسادم کنار پنجره.....

اما دیدم همه ی ایستگاه ها نا اشنا هست...

یهو دیدم همه ی مسافرا پیاده شدن...

منم پیاده شدم و 50تومن دادم....خدا من پایانه چکار میکنم...

وقتی فهمیدم اشتباه سوار شدم همه ی فحش دنیا رو از زهرا گرفته تا به خودمو فروشنده ی مغازه و شوفر اتوبوس و اتوبوس رانی وکل دنیا دادم...

حالا از شانسم اینورا خیلی مسیرم نیفتاده بود...یعنی هیچ جا بلد نبودم...

گفتم زنگ بزنم خونه...اما دیدم این جوری خیلی زشته...

رفتم سر خیابون..از وانت و نیسان گرفته تا موتور و تاکسی ...هی میگفتم دربست(اگه تو هم جای من بودی میگفتی اگه شیراز اومده باشی همچین موقع هایی افتابش وحشتناکه)

خلاصه یه تاکسی وایساد ...منم رفتم سوار شدم...

راننده:کجا میری؟

من:دربست

راننده:خب به کجا؟

من:خونمون...!!!.یعنی برین بلوار فلان

راننده را ه افتاد...بلوار فلان یا چهار راه فلان؟

من:نمیدونم...همون بلوار...

راننده گم شدی؟من:نه...

خلاصه رسیدیم بلوار فلان...گفت از کدوم خیابون؟ گفتم اینوری....راننده:خانم اینکه نمیشه...من:چرا میشه شما برین....راننده: نمیشه که خلاف برم

خلاصه رسیدم سر کوچمون....

گفتم مرسی اقا..چند میشه....

راننده :هرچی کرمت هست...

گفتم:مرسی، شما بفرمایین...

گفت:قابل نداره 1500تومن

من:........(*اخه کی با 150 تومن دربست میگیره که تو دومیش باشی؟*)

از شانسم سمیه داشت از سر کار میومد دیگه اون حساب کرد....

.....تو خونه....

مامان:حالا فهمیدی چجور مدرسه ای بود؟

من:آره ...خیلی خوب نبود...

  میووو                                   

+ تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:44 نويسنده سارا |

میزان آلودگی هوای شیراز 8 برابر بیشتر از حد طبیعی خودش هست....

از همشهریان عزیز میخوایم که تردد بیجا نکنن...

پ.ن1: خب که چی ؟

پ.ن2 : من فردا میخواستم برم کوهنوردی

پ.ن 3: دارم خفه میشم

پ.ن4: مریم نامرد کجایی؟ خوش میگذره ؟ خوب فرار کردی ....ما داریم اینجا خاک میخوریم ....

پ.ن5: بیچاره اهوازی ها ......


بچه ها میخوام اسم وبمو تغییر بدم(چرک نویس) تکراری شده....چی بذارم ؟ کمکم کنین پلیز


میوووووووووووو

یا همون

بای

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:19 نويسنده سارا |

سلام .

چند تا شکلک خوشکل پیدا کردم. گفتم بذارم تو وبم...

یعنی این پست همینجوریه ...

                                                           

                                                           

                                             

فعلا همین .....

بای

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:26 نويسنده سارا |

جوهرم به طرف آسمان رو به پرواز است

                                    با گل سرخی که به موهایش آویخته بود

نفس آیینه بریده است ... گویا کوپن خنده تمام شده

                        در لرزش انگشتانم جای پای غریبه ایست

که در حال دویدن زمین خورد

.

.

            آه ای باد سرد جنوبی که از دلم جوشیدی

  صبر کن ...

           قاصدک های شکسته پا را با خود ببر

چاقوی احساس دست دلم را برید....

 

پ.ن:"استعدادم در یک لحظه کشف شد،پس کپی برداری بدون ذکر نام منبع پیگرد قانونی دارد"

پ.ن:" از این به بعد ممکنه استعدادم زیاد شکوفا بشه"


پست روز مادرم اشتباهی حذف شد

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:55 نويسنده سارا |

سلام

امروز امتحانای من تموم شد .آخــــی انگار دو سه روز پیش بود که داشتم تصمیم کبری میگرفتم.

اما نمیدونم چرا الان یاد دوران گذشته افتادم...این یکی از خاطره های خوب منه . بخونینش..

معلم دینی ما از بحث هایی که سر کلاس 3/3 میشه متنفر هست (باید گفت بحث های کلاس ما یعنی سوم سه معروفه واسه اینکه دیگه زیادی علمی هست و اخرش یه اتفاقی می افته مثل اون روز)

معلم: خدا فرموده و کوه ها را به لرزه در می اوریم...

من: چرا؟

معلم: خب روز قیامت هست دیگه..

ناهید: کی الان؟

معلم؟نه ،الان؟به موقع اش...

فکر کنم فاطی: خانم من شنیدم روز قیامت 5-6 سال بعد از ظهور امام زمان هست...

معلم: از کی شنیدی؟

فاطی: از سارا

من: نــــــــــه، من فقط عقیده ی شخصیم رو گفتم

معلم: بچه ها بهتره که عقیده های.....

شیدا: ببخشید می پرم تو حرفتون اخه ربط داشت به حرفتون..

معلم : اشکال نداره بگو

شیدا: یکی از اقوام ما خواب دیده رو پل صرات داشته با یکی حرف میزده بعد بش میگن باید بره بهشت...از خوشالی هول میکنه از پل می افته تو جهنم میره

کل کلاس کلی خندید اخه خیلی ربط داشت به حرف معلم()

یگانه: میتونم خانم یه خاطره تعریف کنم؟

معلم این بار با عصبانییت: نه بشین سر جات.باید درسو ادامه بدیم...خب داشتیم در مورد امر به منکر حرف میزدیم...

کلاس در هوا به سر میبرد(از بس که خندیدیم:1-واسه اینکه اصلا ربطی به امر به معروف و نهی.... نداشت 2- از سوتی معلم "امر به منکر")

نتیجه:

معلم قهر کرد از کلاس زد بیرون ما هم نشستیم مجله خوندن .(بماند که مدیرمان هم صحبت کوتاهی باهامون کردند).

حالا خدا میدونه با این کارای ما انضباتمون چند میشه؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:41 نويسنده سارا |

سلام
بعد از یه تاخیر نسبتا طولانی یادم اومد که منم یه وبلاگ دارم
میخوام یه خاطره بگم از همین ایام امتحانات البته امتحانای اردیبهشت که تاثیرش زیاده (همه دارن درس میخونن ما داریم خاطره از خودمون میگیم)

یه روزما شنبه اش امتحان عربی داشتیم.
با چند تا از بچه ها نشسته بودیم داشتیم میگفتیم چیکار کنیم یعنی جمعه بشینیم درس بخونیم؟مگه میشه؟؟؟
اونم عربی که ازش نفرت داریم.
که یکی از بچه ها به اسم مهسا گفت:آهااااااا فهمیدم چکار کنیم...
ما هم خوشحال شدیم گفتیم یعنی چه فکری کرده....
گفت خانم .... (عربی)خیلی با ما خوب هست مگه نه؟؟؟ما :نه
اون گفت: دارم جدی میگم...بریم بگیم خانم... سوالارو به ما بگو...
من:اونم میگه چشم عزیزانم بیاین تا بگم.
اما از اونا اصرار ازمن انکار
.
.
 - خانم میشه سوالای مهمو بهمون بگین؟؟؟(مهسا گفت)
معلم:مگه نمونه سوال ندارین؟؟؟
- نه خانم از اونا یکم مهم تر(شیدا گفت)
معلم:سوالایی که تو کلاس خصوصی دادم بهتون خیلی خوبه.
نه خانم از اونا خوب تر(فاطی گفت)
معلم :از اونا خوب تر مال امتحان هست دیگه
من: دقیقا همینو میخوایم....
.
.
من: بچه ها یکی سوالارو کپی کنه تا هممون داشته باشیمش
مهسا:حال کردین ؟؟؟؟؟

خلاصه اصلا نخوندیم درس به امید این سوالا...

سر امتحان هممون این شکلی بودیم:

ولی خب قدرت خدا صفر نگرفتیم
 

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:20 نويسنده سارا |

قاصدک هان چه خبر آوردی
ازکجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی   اما ، اما
گرد بام و در من بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری  نه زدیار و دیاری- باری
برو انجا که تو را منتظرند
                   قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدک، تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید:       که دروغی تو دروغ  که فریبی تو فریب

قاصدک آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی؟؟؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟

قاصدک ! ابر های همه عالم شب و روز
در دلم میگرید.

مهدی اخوان ثالث

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:32 نويسنده سارا |

باز کن پنجره هارا، که نسیم

روز میلاد اقاقی هارا

جشن میگیرد

وبهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

...

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را باور کن

                           فریدون مشیری

سلام

پیشاپیش عیدتونو تبریک میگم. امید وارم سالی پر از موفقییتو شادی داشته باشین.

شما هم از این ارزو ها واسه من بکنید

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:26 نويسنده سارا |

با شنا ختی که نسبت به من دارید به سوالات زیر به دقت جواب بدهید

1)میو چه فردی هست؟

الف)اعداد فرد ب)اعدادزوج پ)فردی نیست ج)میو کیه؟

2)چرک نویس چیست؟

الف)چیزی مثل خود نویس ب)اسم گربه ی میو پ)روان نویس ج)پاکنویس

3)میو چند گربه داشت؟

الف)یک جوجه داشت ب)گربه نداشت پ)من از گربه بدم میاد ج)من از گربه خوشم میاد

4)گربه ی میوچی شد؟

الف)هست ب)نیست پ)پولدار شد ج)مستقل شد

5)میو چرا ناراحت شد؟

الف)گربه، جوجه اش را خورد ب)جوجه، گربه اش را خورد پ) جوجه و گربه ،میو رو خوردند ج)میو ناراحت نشد

6)تولد میو کی هست؟

الف)اردی ب)بهشت پ) بهشت اردی ج)در اولین فرصت7)گربه ی میو ازکجا اومد؟

الف)چمران ب)میو زیر باران آمد پ)ایران ج)مریخ

8)بین میو و گربه اش چه رابطه ای وجود داره؟

الف)فیثاغورس ب)عالم بی عمل پ)همراه مهربان ج)جدایی

9)ودر آخر، آیا شما بعد از خوندن این مطلب نظر میدهید؟

الف)آره،حتما ب)معلومه پ)باید نظر بدم ج)الف و ب

موفق باشید طراح سوال:میووو

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:8 نويسنده سارا |

با این که تقریبا خیلی وقته که رفتی، اما هنوز به رفتنت عادت نکردم خیلی دوست داشتم پیشم میموندی

یعنی الان کجایی؟

مامانم میگه : کی برای یه گربه این کارارو میکنه که تومیکنی؟

اما من مطمئنم اون با همه ی گربه ها وهمه ی حیوونا فرق میکرد

امید وارم یه جای خوب باشی

همیشه دوست دارم

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:22 نويسنده سارا |

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

راهش شاید این باشد

                              که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:49 نويسنده سارا |

سلام عید فطر همتون مبارک

امیدوارم همتون از این ماه استفاده کرده باشین و کلی ثواب برده باشین

خوش به حال اونایی که تونستن تو این یک ماه جلوی زبون و چشمو گوششونو بگیرن

باید از ماه رمضون خداحافظی کردالان دیگه داره ربنا میگه منم باید برم راستی برای میوتون هم دعا کنید

+ تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:50 نويسنده سارا |

 

 

دوباره مدرسه شروع شد دوباره علوم و ریاضی مخصوصا امسال که کتابا خیلی سخت شده

دوباره امتحانایی که ادم تو هر سوالش یه ساعت گیر میکنه

اما من امسال میخوام درس خون بشم میخوام همیشه مسئله های ریاضی و فرمول های علومی که باید تو خونه نوشت درست حل کنم

البته این با یه کتاب گام به گام حله

میخوام امتحانامو خوب بدم البته نه با نشستن کنار یه بچه خرخون ودید زدن رو برگش

میخوام سرم رو برگه ی خودم باشه درست مثل موقعی که معلم ریاضیم بالای سرم داره قدم میزنه ...

(البته من درسم خیلی بد نیستا یعنی تقریبا متوسط رو به زرنگم اگه بازیگوشی نمیکردم درسم واقعا عالی بود اینو بارها معلم ها بهم گفتن)

                                                              

                                                               بر گرفته از تصمیم کبری

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:7 نويسنده سارا |

لافکادیوداستان شیری هست که در جنگل یاد میگیره تیر اندازی کنه کم کم اون ماهر ترین

 تیر انداز دنیا میشه

تا اینکه صا حب یک سیرک اونو به شهر میبره واونو مثل ادما میکنه،لباس براش میدوزه، موها شو کوتاه میکنه و...

همه اونو میشناختن او معروف میشه. اون دیگه خرگوش نپخته نمی خورد و دیگه تو اب رودخونه حموم نمیکرد

اون مرغ سرخ شده یا کباب میخورد و تو وان های بزرگ و گرون قیمت حموم میکرد کم کم او فرا موش کرد که روزی شیر بوده به سفر های زیادی رفت

و برای مردم تیر اندازی کرد تا این که یک روز به همراه شکار چیان و صاحب سیرک برای شکار شیر به افریقا رفتند او تفنگش را روی شیر پیری

نشانه گرفت شیر به او میگه این کارو نکن تو یک شیر هستی مثل ما..

اما از اون طرف ادما میگفتن لافکادیو تو ادمی تو باید اون شیرو شکار کنی

ادم ها و شیر ها با هم گفتند : زود باش تصمیم بگیر،زود باش تصمیم بگیر

لافکادیو تفنگش را انداخت او دیگر نه شیر بود نه ادم

او رفت اما نمیدانست به کجا از دور صدای تفنگ ها وشیر ها میامد

البته این داستان خیلی طولانی هست و واسه خودش یه کتابه اما من خلاصه اش کردم

در ضمن این داستان هم از شل سیلورستاینه

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:25 نويسنده سارا |

یه روز یه نفر اومد خونه ی ما اومد که جارو بفروشه ما دعوتش کردیم بیاد تو بعد با چکش

زدیمش وانداختیمش تو کمد توی اتاق پدرم.

اما در خونه ی ما به روی شما بازه دوست داریم پیش ما بمونین

یه روز یه خانم اومد خونه ی ما ، اومد تا ببینه چرا من نرفتم مدرسه ما دعوتش کردیم بیاد تو

 ،توی شربتش سم ریختیم بعد هم تو فریزر قایمش کردیم.

اما در خونه ی ماهمیشه به روی شمابازه در هر ساعتی از روز

بعد یه روز یه پسر بچه اومد خونه ی ما اومد تا توپشو بر داره ما دعوتش کردیم بیاد تو،

بردیمش تو زیر زمین گذاشتیمش رو دیوار و روش سیمان کشیدیم.

اما در خونه ما همیشه به روی شما بازه

پس اگه شما بیاین خونه ی ما یه کم با هم بازی میکردیم بعد دعوتت میکنیم بیای تو ،

میندازیمت تو اجاق تا کباب شی

به هر حال میخواستم بفهمید که در خونه ی ما به روی شما بازه دوست داریم پیش ما بمونین میدونیم که می مونید.

                                                                               شل سیلورستاین        

+ تاريخ جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:19 نويسنده سارا |

سردا...سرداران...

مگه ماشین گیر میومد تو این گرما

بالاخره یه ماشین ایستاد منو یه زن دیگه دویدیم طرف ماشین اون درو باز کرد ولی من مثل یه کماندو از زیر دستش در رفتم و پریدم توی ماشین

اون خانوم یه چشم غره به من رفت ولی انقدر خسته بودم که این چیزا حالیم نبود

ماشین سرعت گرفت و پلکهای من سنگین شد تا اینکه ماشین پرواز کرد از بیرون پنجره ادم فضایی ها برام دست تکون میدادند و من واسه اونا دست تکون میدادم

اما یهو مدیر مدرسه اومد جلو که میگفت خانم رد شدی ..خانم رد شدی

وای حتما ریاضی رو میگفت رد شده بودم

چشمامو باز کردم راننده با تعجب بهم گفت خانم خوابی؟

از سرداران رد شدی ...

پیاده شدم اما خوشحال بودم چون از سرداران رد شده بودم نه از ریاضی..

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:44 نويسنده سارا |

چند شب پیش مامانم اینا میخواستن برن خونه عموم ولی من میخواستم با کامپیوتر بازی کنم
اونا گفتن تنهایی میترسی اما من گفتم نـــــــــــــــــــــــــه بابا منو ترس؟
خلاصه اونا رفتنو من تنها شدم نیم ساعت اولو پای کامپیوتر نشستم
بقیشو رو هم جلو تلویزیون.
تا اینکه هوا کم کم تاریک شد
اولین چیزی که باعث ترسم شد این بود که حس می کردم کسی پشت سرمه.
اما به خودم تلقین کردم که من نمیترسم وصدای تلویزیون رو زیاد کردم ولی...
بعد از چند ثانیه یه صداهایی شنیدم صدای تلویزیون رو بستم وبه دقت  گوش کردم...
مثل صدای یه پیر مرد بود از توی اتاق اخری
قلبم واساده بود با یه چاقو وارد اتاق شدم کسی اون جا نبود
سعی کردم ازعامل های دیگه مثل: صدای کسی که میگفت ســـــــــــــــارا و...نترسم تا اینکه مامان اینا
بعد از 1:30ساعت (که واسه من کلی گذشت)اومدن مامانم گفت ترسیدی نه؟گفتم که بیا
من گفتم نــه بابا منو ترس؟
فردای اون روز اولین کسی که واسه رفتن به خونه ی عمم اماده شد من بودم 
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:58 نويسنده سارا |

 

من چطور باید بگم که بزرگ شدم

چرا مریم منو میو صدا میکنه(اونم با یه لحن بچه گانه) یا حتی سمیه منو نووچه (جوجه ) صدام میکنه و واسم ابنبات چوبی میخره !!!

بابا من 13 سالمه اینو بفهمید

من کوچک هستم یا بزرگ؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:58 نويسنده سارا |