تبليغاتX
چرک نویس

چرک نویس

میزان آلودگی هوای شیراز 8 برابر بیشتر از حد طبیعی خودش هست....

از همشهریان عزیز میخوایم که تردد بیجا نکنن...

پ.ن1: خب که چی ؟

پ.ن2 : من فردا میخواستم برم کوهنوردی

پ.ن 3: دارم خفه میشم

پ.ن4: مریم نامرد کجایی؟ خوش میگذره ؟ خوب فرار کردی ....ما داریم اینجا خاک میخوریم ....

پ.ن5: بیچاره اهوازی ها ......


بچه ها میخوام اسم وبمو تغییر بدم(چرک نویس) تکراری شده....چی بذارم ؟ کمکم کنین پلیز


میوووووووووووو

یا همون

بای

   
سلام .

چند تا شکلک خوشکل پیدا کردم. گفتم بذارم تو وبم...

یعنی این پست همینجوریه ...

                                                           

                                                           

                                             

فعلا همین .....

بای

   

منم بلدم شعر نو بگم !!!نگا کن:

جوهرم به طرف آسمان رو به پرواز است

                                    با گل سرخی که به موهایش آویخته بود

نفس آیینه بریده است ... گویا کوپن خنده تمام شده

                        در لرزش انگشتانم جای پای غریبه ایست

که در حال دویدن زمین خورد

.

.

            آه ای باد سرد جنوبی که از دلم جوشیدی

  صبر کن ...

           قاصدک های شکسته پا را با خود ببر

چاقوی احساس دست دلم را برید....

 

پ.ن:"استعدادم در یک لحظه کشف شد،پس کپی برداری بدون ذکر نام منبع پیگرد قانونی دارد"

پ.ن:" از این به بعد ممکنه استعدادم زیاد شکوفا بشه"


پست روز مادرم اشتباهی حذف شد

   

سلام

امروز امتحانای من تموم شد .آخــــی انگار دو سه روز پیش بود که داشتم تصمیم کبری میگرفتم.

اما نمیدونم چرا الان یاد دوران گذشته افتادم...این یکی از خاطره های خوب منه . بخونینش..

معلم دینی ما از بحث هایی که سر کلاس 3/3 میشه متنفر هست (باید گفت بحث های کلاس ما یعنی سوم سه معروفه واسه اینکه دیگه زیادی علمی هست و اخرش یه اتفاقی می افته مثل اون روز)

معلم: خدا فرموده و کوه ها را به لرزه در می اوریم...

من: چرا؟

معلم: خب روز قیامت هست دیگه..

ناهید: کی الان؟

معلم؟نه ،الان؟به موقع اش...

فکر کنم فاطی: خانم من شنیدم روز قیامت 5-6 سال بعد از ظهور امام زمان هست...

معلم: از کی شنیدی؟

فاطی: از سارا

من: نــــــــــه، من فقط عقیده ی شخصیم رو گفتم

معلم: بچه ها بهتره که عقیده های.....

شیدا: ببخشید می پرم تو حرفتون اخه ربط داشت به حرفتون..

معلم : اشکال نداره بگو

شیدا: یکی از اقوام ما خواب دیده رو پل صرات داشته با یکی حرف میزده بعد بش میگن باید بره بهشت...از خوشالی هول میکنه از پل می افته تو جهنم میره

کل کلاس کلی خندید اخه خیلی ربط داشت به حرف معلم()

یگانه: میتونم خانم یه خاطره تعریف کنم؟

معلم این بار با عصبانییت: نه بشین سر جات.باید درسو ادامه بدیم...خب داشتیم در مورد امر به منکر حرف میزدیم...

کلاس در هوا به سر میبرد(از بس که خندیدیم:1-واسه اینکه اصلا ربطی به امر به معروف و نهی.... نداشت 2- از سوتی معلم "امر به منکر")

نتیجه:

معلم قهر کرد از کلاس زد بیرون ما هم نشستیم مجله خوندن .(بماند که مدیرمان هم صحبت کوتاهی باهامون کردند).

حالا خدا میدونه با این کارای ما انضباتمون چند میشه؟؟؟

   
سلام
بعد از یه تاخیر نسبتا طولانی یادم اومد که منم یه وبلاگ دارم
میخوام یه خاطره بگم از همین ایام امتحانات البته امتحانای اردیبهشت که تاثیرش زیاده (همه دارن درس میخونن ما داریم خاطره از خودمون میگیم)

یه روزما شنبه اش امتحان عربی داشتیم.
با چند تا از بچه ها نشسته بودیم داشتیم میگفتیم چیکار کنیم یعنی جمعه بشینیم درس بخونیم؟مگه میشه؟؟؟
اونم عربی که ازش نفرت داریم.
که یکی از بچه ها به اسم مهسا گفت:آهااااااا فهمیدم چکار کنیم...
ما هم خوشحال شدیم گفتیم یعنی چه فکری کرده....
گفت خانم .... (عربی)خیلی با ما خوب هست مگه نه؟؟؟ما :نه
اون گفت: دارم جدی میگم...بریم بگیم خانم... سوالارو به ما بگو...
من:اونم میگه چشم عزیزانم بیاین تا بگم.
اما از اونا اصرار ازمن انکار
.
.
 - خانم میشه سوالای مهمو بهمون بگین؟؟؟(مهسا گفت)
معلم:مگه نمونه سوال ندارین؟؟؟
- نه خانم از اونا یکم مهم تر(شیدا گفت)
معلم:سوالایی که تو کلاس خصوصی دادم بهتون خیلی خوبه.
نه خانم از اونا خوب تر(فاطی گفت)
معلم :از اونا خوب تر مال امتحان هست دیگه
من: دقیقا همینو میخوایم....
.
.
من: بچه ها یکی سوالارو کپی کنه تا هممون داشته باشیمش
مهسا:حال کردین ؟؟؟؟؟

خلاصه اصلا نخوندیم درس به امید این سوالا...

سر امتحان هممون این شکلی بودیم:

ولی خب قدرت خدا صفر نگرفتیم
 

   
قاصدک هان چه خبر آوردی
ازکجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی   اما ، اما
گرد بام و در من بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری  نه زدیار و دیاری- باری
برو انجا که تو را منتظرند
                   قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصدک، تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید:       که دروغی تو دروغ  که فریبی تو فریب

قاصدک آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی؟؟؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟

قاصدک ! ابر های همه عالم شب و روز
در دلم میگرید.

مهدی اخوان ثالث

   

باز کن پنجره هارا، که نسیم

روز میلاد اقاقی هارا

جشن میگیرد

وبهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

...

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را باور کن

                           فریدون مشیری

سلام

پیشاپیش عیدتونو تبریک میگم. امید وارم سالی پر از موفقییتو شادی داشته باشین.

شما هم از این ارزو ها واسه من بکنید

   

با شنا ختی که نسبت به من دارید به سوالات زیر به دقت جواب بدهید

1)میو چه فردی هست؟

الف)اعداد فرد ب)اعدادزوج پ)فردی نیست ج)میو کیه؟

2)چرک نویس چیست؟

الف)چیزی مثل خود نویس ب)اسم گربه ی میو پ)روان نویس ج)پاکنویس

3)میو چند گربه داشت؟

الف)یک جوجه داشت ب)گربه نداشت پ)من از گربه بدم میاد ج)من از گربه خوشم میاد

4)گربه ی میوچی شد؟

الف)هست ب)نیست پ)پولدار شد ج)مستقل شد

5)میو چرا ناراحت شد؟

الف)گربه، جوجه اش را خورد ب)جوجه، گربه اش را خورد پ) جوجه و گربه ،میو رو خوردند ج)میو ناراحت نشد

6)تولد میو کی هست؟

الف)اردی ب)بهشت پ) بهشت اردی ج)در اولین فرصت7)گربه ی میو ازکجا اومد؟

الف)چمران ب)میو زیر باران آمد پ)ایران ج)مریخ

8)بین میو و گربه اش چه رابطه ای وجود داره؟

الف)فیثاغورس ب)عالم بی عمل پ)همراه مهربان ج)جدایی

9)ودر آخر، آیا شما بعد از خوندن این مطلب نظر میدهید؟

الف)آره،حتما ب)معلومه پ)باید نظر بدم ج)الف و ب

موفق باشید طراح سوال:میووو

   

با این که تقریبا خیلی وقته که رفتی، اما هنوز به رفتنت عادت نکردم خیلی دوست داشتم پیشم میموندی

یعنی الان کجایی؟

مامانم میگه : کی برای یه گربه این کارارو میکنه که تومیکنی؟

اما من مطمئنم اون با همه ی گربه ها وهمه ی حیوونا فرق میکرد

امید وارم یه جای خوب باشی

همیشه دوست دارم

   

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

راهش شاید این باشد

                              که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را

   

سلام عید فطر همتون مبارک

امیدوارم همتون از این ماه استفاده کرده باشین و کلی ثواب برده باشین

خوش به حال اونایی که تونستن تو این یک ماه جلوی زبون و چشمو گوششونو بگیرن

باید از ماه رمضون خداحافظی کردالان دیگه داره ربنا میگه منم باید برم راستی برای میوتون هم دعا کنید

   

 

 

دوباره مدرسه شروع شد دوباره علوم و ریاضی مخصوصا امسال که کتابا خیلی سخت شده

دوباره امتحانایی که ادم تو هر سوالش یه ساعت گیر میکنه

اما من امسال میخوام درس خون بشم میخوام همیشه مسئله های ریاضی و فرمول های علومی که باید تو خونه نوشت درست حل کنم

البته این با یه کتاب گام به گام حله

میخوام امتحانامو خوب بدم البته نه با نشستن کنار یه بچه خرخون ودید زدن رو برگش

میخوام سرم رو برگه ی خودم باشه درست مثل موقعی که معلم ریاضیم بالای سرم داره قدم میزنه ...

(البته من درسم خیلی بد نیستا یعنی تقریبا متوسط رو به زرنگم اگه بازیگوشی نمیکردم درسم واقعا عالی بود اینو بارها معلم ها بهم گفتن)

                                                              

                                                               بر گرفته از تصمیم کبری

 

 

   

لافکادیوداستان شیری هست که در جنگل یاد میگیره تیر اندازی کنه کم کم اون ماهر ترین

 تیر انداز دنیا میشه

تا اینکه صا حب یک سیرک اونو به شهر میبره واونو مثل ادما میکنه،لباس براش میدوزه، موها شو کوتاه میکنه و...

همه اونو میشناختن او معروف میشه. اون دیگه خرگوش نپخته نمی خورد و دیگه تو اب رودخونه حموم نمیکرد

اون مرغ سرخ شده یا کباب میخورد و تو وان های بزرگ و گرون قیمت حموم میکرد کم کم او فرا موش کرد که روزی شیر بوده به سفر های زیادی رفت

و برای مردم تیر اندازی کرد تا این که یک روز به همراه شکار چیان و صاحب سیرک برای شکار شیر به افریقا رفتند او تفنگش را روی شیر پیری

نشانه گرفت شیر به او میگه این کارو نکن تو یک شیر هستی مثل ما..

اما از اون طرف ادما میگفتن لافکادیو تو ادمی تو باید اون شیرو شکار کنی

ادم ها و شیر ها با هم گفتند : زود باش تصمیم بگیر،زود باش تصمیم بگیر

لافکادیو تفنگش را انداخت او دیگر نه شیر بود نه ادم

او رفت اما نمیدانست به کجا از دور صدای تفنگ ها وشیر ها میامد

البته این داستان خیلی طولانی هست و واسه خودش یه کتابه اما من خلاصه اش کردم

در ضمن این داستان هم از شل سیلورستاینه

   

در خونه ی ما همیشه به روی شما بازه

یه روز یه نفر اومد خونه ی ما اومد که جارو بفروشه ما دعوتش کردیم بیاد تو بعد با چکش

زدیمش وانداختیمش تو کمد توی اتاق پدرم.

اما در خونه ی ما به روی شما بازه دوست داریم پیش ما بمونین

یه روز یه خانم اومد خونه ی ما ، اومد تا ببینه چرا من نرفتم مدرسه ما دعوتش کردیم بیاد تو

 ،توی شربتش سم ریختیم بعد هم تو فریزر قایمش کردیم.

اما در خونه ی ماهمیشه به روی شمابازه در هر ساعتی از روز

بعد یه روز یه پسر بچه اومد خونه ی ما اومد تا توپشو بر داره ما دعوتش کردیم بیاد تو،

بردیمش تو زیر زمین گذاشتیمش رو دیوار و روش سیمان کشیدیم.

اما در خونه ما همیشه به روی شما بازه

پس اگه شما بیاین خونه ی ما یه کم با هم بازی میکردیم بعد دعوتت میکنیم بیای تو ،

میندازیمت تو اجاق تا کباب شی

به هر حال میخواستم بفهمید که در خونه ی ما به روی شما بازه دوست داریم پیش ما بمونین میدونیم که می مونید.

                                                                               شل سیلورستاین        

   
سردا...سرداران...

مگه ماشین گیر میومد تو این گرما

بالاخره یه ماشین ایستاد منو یه زن دیگه دویدیم طرف ماشین اون درو باز کرد ولی من مثل یه کماندو از زیر دستش در رفتم و پریدم توی ماشین

اون خانوم یه چشم غره به من رفت ولی انقدر خسته بودم که این چیزا حالیم نبود

ماشین سرعت گرفت و پلکهای من سنگین شد تا اینکه ماشین پرواز کرد از بیرون پنجره ادم فضایی ها برام دست تکون میدادند و من واسه اونا دست تکون میدادم

اما یهو مدیر مدرسه اومد جلو که میگفت خانم رد شدی ..خانم رد شدی

وای حتما ریاضی رو میگفت رد شده بودم

چشمامو باز کردم راننده با تعجب بهم گفت خانم خوابی؟

از سرداران رد شدی ...

پیاده شدم اما خوشحال بودم چون از سرداران رد شده بودم نه از ریاضی..

 

   
چند شب پیش مامانم اینا میخواستن برن خونه عموم ولی من میخواستم با کامپیوتر بازی کنم
اونا گفتن تنهایی میترسی اما من گفتم نـــــــــــــــــــــــــه بابا منو ترس؟
خلاصه اونا رفتنو من تنها شدم نیم ساعت اولو پای کامپیوتر نشستم
بقیشو رو هم جلو تلویزیون.
تا اینکه هوا کم کم تاریک شد
اولین چیزی که باعث ترسم شد این بود که حس می کردم کسی پشت سرمه.
اما به خودم تلقین کردم که من نمیترسم وصدای تلویزیون رو زیاد کردم ولی...
بعد از چند ثانیه یه صداهایی شنیدم صدای تلویزیون رو بستم وبه دقت  گوش کردم...
مثل صدای یه پیر مرد بود از توی اتاق اخری
قلبم واساده بود با یه چاقو وارد اتاق شدم کسی اون جا نبود
سعی کردم ازعامل های دیگه مثل: صدای کسی که میگفت ســـــــــــــــارا و...نترسم تا اینکه مامان اینا
بعد از 1:30ساعت (که واسه من کلی گذشت)اومدن مامانم گفت ترسیدی نه؟گفتم که بیا
من گفتم نــه بابا منو ترس؟
فردای اون روز اولین کسی که واسه رفتن به خونه ی عمم اماده شد من بودم 
   

 

من چطور باید بگم که بزرگ شدم

چرا مریم منو میو صدا میکنه(اونم با یه لحن بچه گانه) یا حتی سمیه منو نووچه (جوجه ) صدام میکنه و واسم ابنبات چوبی میخره !!!

بابا من 13 سالمه اینو بفهمید

من کوچک هستم یا بزرگ؟